جهانِ بیمرجع و سقوط در دره تردید | جنگ بر سر واقعیت در عصر شبکهها

رویداد۲۴| در روزهای اخیر، همزمان با انتشار مجموعهای از تصاویر از حملات اسرائیل و آمریکا به ایران توسط چند عکاس، شبکههای اجتماعی به میدان تازهای از تردید بدل شدهاند. هر تصویر، پیش از آنکه مجال نشستن در حافظهی جمعی را بیابد، در معرض داوریهای شتابزدهای قرار میگیرد که میان سند و صحنهسازی در نوسان است. انگار لنز دوربین نیز دیگر بهتنهایی حامل حقیقت نیست، بلکه خود به متهمی در دادگاهی بیقاضی بدل شده است.
لغزشی کوتاه در صفحه کافی است تا همان تصویر، در یک جهان بهعنوان سندی از رنج عریان غیرنظامیان بازنشر شود و در جهانی دیگر، محصول هوش مصنوعی یا مهندسی صحنه خوانده شود. این تردید، تنها به تصاویر محدود نمیماند؛ بسیاری از اخبار جنگ، بهویژه آنهایی که از خسارتهای انسانی و غیرنظامی در ایران سخن میگویند، بهسرعت با برچسب ساختهی هوش مصنوعی از اعتبار ساقط میشوند. در این فضای معلق، دیگر نه فقط دروغ، بلکه خود امکان باور به حقیقت در معرض فرسایش قرار گرفته است؛ گویی هر آنچه دردناکتر و تکاندهندهتر است، بیش از همه در مظان انکار قرار میگیرد.
آینه سیاه
جهان دیگر کلیتی یکپارچه و صلب به شمار نمیآید؛ گویی آینهای بوده که اکنون هزارتکه شده است و هر پارهی آن، تصویری خودمختار و کاملا بیاعتنا به دیگری را بازمیتاباند. سرانگشتان بر شیشهی سرد گوشی هوشمند میلغزند و ما در کسری از ثانیه، از گذرگاه یک خیابان واحد به چندین جهان موازی و متناقض پرتاب میشویم. در جهان نخست، خیابان صحنهی مقاومتی خونین است و هشدارها از وخامت اوضاع خبر میدهند. لغزشی دیگر کافی است تا در جهان دوم، همان خیابان در سکوتی مرموز فرو رود و صداهای پیشین به ابزاری برای فریب رسانهای تقلیل یابند. با لغزشی دیگر، شبکهای از نشانههای سرخ و دایرههای توطئه، هر دو تصویر پیشین را قطعات نمایشی ازپیشنوشتهشده میخوانند. یک رویداد در کمتر از یک دقیقه چندپاره میشود و هر پاره، شاهدان سینهچاک و متعصب خود را مییابد. ما در محاصرهی بیامان نشانهها گرفتاریم، اما درست در همین تراکم سرگیجهآور و بمباران دادهها، زمین سفت واقعیت از زیر پایمان کشیده میشود.
برای درک ژرفای این بحران، باید به یاد بیاوریم که در عصر کهکشان گوتنبرگ و دوران سلطهی رسانههای جمعی نظیر روزنامههای سراسری و شبکههای تلویزیونی، واقعیت با وجود تمام سانسورها و سوگیریهای ذاتی قدرت، حول محوری مشخص شکل میگرفت. در آن دوران، شهروندان یک جامعه رویدادهای واحدی را تجربه میکردند. آنان شاید در تفسیر وقایع با یکدیگر میجنگیدند، اما بر سر اصل وقوع یک رخداد توافق داشتند. امروزه ما با پدیدهای رادیکالتر روبهرو هستیم: فروپاشی خود رویداد، پیش از رسیدن به مرحلهی تفسیر و داوری.
فروپاشی صحنه و معماری انزوا
این آشوب ادراکی را نباید صرفا تب تند روزهای بحران پنداشت؛ این وضعیت در واقع نبض تپنده و روزمرهی ادراک عمومی در عصر شبکههاست. نزاع در روزگار ما از سطح رقابت بر سر توزیع قدرت یا اختلاف در تفسیر جهان فراتر رفته و به لایهای هولناکتر و بنیادینتر رسوخ کرده است: نزاع بر سر خود «جهان مشترک» که قرار بود بستر این اختلافها باشد.
هانا آرنت، فیلسوف آلمانی، جهان مشترک را به میزی تشبیه میکند که میان آدمیان نهاده شده است. این میز از یک سو افراد را به یکدیگر پیوند میدهد و از سوی دیگر، فاصلهای ضروری میان آنها ایجاد میکند تا بتوانند با هم به گفتوگو بنشینند. هنگامی که این میز مشترک از میان برداشته شود، انسانها یا روی سر یکدیگر آوار میشوند یا در فضایی بینهایت از هم دور میافتند. در سدههای پیشین، نیروهای رقیب بر سر چیدمان این میز میجنگیدند، اما امروز خود میز ترک برداشته و در حال غبار شدن است. واقعیت، پیش از آنکه به ساحت فهم و داوری آگاهانه برسد، در دهلیزهای تاریک و نامتقارن الگوریتمها تکهتکه و توزیع میشود.
بحران زمانهی ما زاییدهی قحطی اطلاعات نیست؛ اتفاقا هیچ عصری در تاریخ بشر چنین زیر آوار داده و تصویر مدفون نبوده است. فاجعهی اصلی در فرسودگی توان جمعی ما برای تبدیل این کوه عظیم مواد خام به شناختی اتکاپذیر نهفته است. در غوغای کرکنندهی روایتها، حقیقت زیر بار وفور و فراوانی خفه میشود و بیپناه و یتیم رها میگردد. هر زیرساخت ارتباطی، در نهایت معماری ادراک جمعی را در درازمدت شکل میدهد و سکوهای دیجیتال امروز، این معماری را با سوخت سرعت، خشم و تحریک مداوم از نو بنا کردهاند. این دگرگونیها نشان میدهند که چرا شبکهها صرفا رسانههایی نوپدید به شمار نمیآیند، بلکه در حقیقت فرم تازهای از سازماندهی هستی و واقعیت هستند.
مهندسی رضایت در پیلههای الگوریتمی
بیشتر بخوانید:
جدال همیشگی دولتها با رسانه از کجا نشات میگیرد؟
حکومتهای توتالیتر از رسانه چه میخواهند؟
چرا حکومتهای استبدادی رسانهها را سانسور میکنند؟
هیچ انسانی هرگز با جهان پیرامون خود در تمام پیچیدگی، تراکم و وسعت آن روبهرو نمیشود. ذهن برای تاب آوردن این گسترهی پرآشوب و جلوگیری از فروپاشی روانی، ناگزیر است تصویری فشرده، سادهشده و قابلمدیریت از واقعیت بسازد. دههها پیش از ظهور الگوریتمهای هوشمند، والتر لیپمن، اندیشمند حوزهی ارتباطات، دریافت که ما در یک «محیط شبهواقعی» زیست میکنیم؛ فضایی واسطهای از کلیشهها، داستانها و نمادها که میان ما و جهان واقعی میایستند. ادراک جمعی همواره از صافی انتخابها و فیلترها گذشته است. در عصر رسانههای کلاسیک، این تصویرسازی از مجرای نهادهای متمرکز میگذشت و دستکم زمین بازی مشترکی برای جامعه خلق میکرد.
شبکههای اجتماعی این تعادل لرزان تاریخی را به کلی ویران کردند. تکثر در فضای دیجیتال تنها به معنای همهمهی صداهای متنوع نیست؛ ما با دگرگونی بنیادین و شخصیسازی مطلق محیط ادراکی روبهرو هستیم. هر کاربر به واسطهی ردپای دیجیتال خود، در پیلهای از دادههای رفتاری محبوس میشود. الگوریتمها با تحلیل دقیق پسندها، درنگها و جستوجوهای ما، حبابی شیشهای پیرامونمان میسازند. در این فضا، یک کاربر جهان را منحصرا از دریچهی اضطراب امنیتی میبیند، دیگری از شکاف حس قربانیبودن و سومی از پنجرهی توهم توطئه. سیاست امروز نبرد بر سر تسخیر و معماری همین پیلههای ادراکی است. قدرتی که چینش افق دید را در دست دارد، تنها بر عقیدهی افراد تاثیر نمیگذارد؛ بلکه در حال مهندسی خود امکان تجربهی انسانی است.
اینجاست که اقناع از مرزهای استدلال منطقی میگذرد و به سطح «مهندسی رضایت» میرسد. ادوارد برنیز، بنیانگذار روابط عمومی مدرن در اوایل قرن بیستم، رویای دستکاری هوشمندانه در پیوند میان نشانهها و تمایلات پنهان ناخودآگاه انسان را در سر میپروراند. او با گره زدن کالاها به احساسات عمیق انسانی، تودهها را هدایت میکرد. در دوران برنیز این مهندسی با پیامهای کلان و نمادین کار میکرد، اما امروزه زیرساختهای دیجیتال این منطق را به اتمهای ریز رفتار انسانی خرد کردهاند.
شوشانا زوبوف این پدیده را «سرمایهداری نظارتی» مینامد؛ سیستمی که تجربهی انسانی را به عنوان مادهی خام و رایگان برای استخراج دادهها میبلعد. اکنون سکوهای ارتباطی، ریزبافت ترسها، تپشهای خشم و آسیبپذیریهای روانی ما را با دقتی ریاضیوار ردیابی میکنند. رضایت دیگر در میدان عمومی و از طریق گفتگوی انتقادی ساخته نمیشود؛ این رضایت لحظهبهلحظه و فردبهفرد در سرورهای پنهان بهینهسازی میگردد. رسوایی کمبریج آنالیتیکا صرفا یک نقض حریم خصوصی ساده نبود، بلکه پردهبرداری وحشتناکی از سیاستی بود که میکوشید دکمههای عاطفی اختصاصی هر انسان را برای تحریک مستقیم او بیابد. وقتی اقناع به اتاقهای تاریک شخصیسازیشده کوچ میکند، حوزهی عمومی تکهتکه میشود و جامعه فاقد زبان مشترک برای گفتوگو دربارهی دردهای مشترک میماند.
اقتصاد توجه و چیرگی امر تکاندهنده
این هدفگیریهای دقیق و میکروسکوپی بدون استخراج حریصانهی یک منبع حیاتی، کمیاب و محدود ممکن نیست: «توجه». در بازاری که جهان از محتوای متنی، صوتی و تصویری تا مرز خفگی اشباع شده است، کمیابترین گنج، همان توجه پایدار انسان است. محتوا در این اقتصاد دیگر حامل معنا یا ابزاری برای کشف حقیقت نیست؛ هر پست و ویدئو همچون گلادیاتوری است که برای زندهماندن در این آوردگاه دیجیتال، باید چشم کاربر را میخکوب کند.
حقیقت در این میدان خونین هیچ مزیت ذاتی و ساختاری ندارد و پیروزی نهایی از آن قدرت «تحریک» است. علوم اعصاب نشان میدهد که مغز انسان طی هزاران سال تکامل، برای بقا در طبیعت وحشی، همواره تهدیدها، خطرات و امور منفی را در اولویت پردازش قرار داده است. الگوریتمها این مکانیزم بقا را هک کردهاند. امر پیچیده، چندوجهی و محتاط در برابر امر تکاندهنده، خشمآگین و قطعی ذبح میشود. خشم و تحقیر، مزیتهای فنی این معماری جدید هستند. پژوهش مشهور محققان مؤسسهی فناوری ماساچوست (امآیتی) روی میلیونها پیام نشان داد که اخبار دروغین با سرعتی شش برابر بیشتر و پرشتابتر از حقایق در شبکهها منتشر میشوند. این موضوع صرفا از فریبپذیری انسان پرده برنمیدارد؛ بلکه اثبات میکند که درام، هیجان و قطعیت عاطفی شایعات با منطق بازار توجه سازگاری ساختاری دارند.
فاجعهی شایعات در شبکههای پیامرسان در هند نمونهای عریان و خونین از همین سازوکار بود. پیامهای هشداردهنده دربارهی کودکربایی با تکیه بر اعتماد درونگروهی چنان با سرعت منتشر شدند که به خشمی کور و دهها قتل خیابانی و اعدام خودسرانهی افراد بیگناه انجامیدند. زیرساخت ارتباطی، یک خطای ادراکی ساده را به نیرویی مادی و مرگبار تبدیل کرده بود. در این معماری، رویتپذیری محتوا با شاقول حقیقت و دقت تنظیم نمیشود؛ ترازوی واکنش فوری و ترشح دوپامین معیار نهایی سنجش است.
استبداد ذهن سریع و پرچمهای قبیلهای
این ماشین عظیم استخراج، نیروی محرکهی خود را از اعماق میراث تکاملی ذهن ما میمکد. دانیل کانمن، روانشناس برندهی جایزهی نوبل، با تفکیک سازوکار ذهن به دو سامانه، پرده از این انقیاد برمیدارد: سامانهی نخست که سریع، خودکار، عاطفی و مبتنی بر کلیشههاست، و سامانهی دوم که کند، تحلیلی، منطقی و انرژیبر عمل میکند. فیدهای شبکههای اجتماعی با طراحیهای مبتنی بر روانشناسی اعتیاد، سامانهی نخست را در حالت آمادهباش دائم و ملتهب نگه میدارند. پیمایشهای بیپایان، رنگهای خیرهکننده و اعلانهای پیدرپی، مجال بیدار شدن ذهن کند را میگیرند؛ ذهنی که برای تحلیل پدیدههای پیچیده نیازمند سکوت، تمرکز و فاصلهگیری است.
ذهن سریع از ابهام و تردید میهراسد و شیفتهی روایتهایی است که در کسری از ثانیه مقصر مشکلات را معرفی کنند و جهان را به دو قطب خیر مطلق و شر مطلق تقسیم نمایند. شبکهها صرفا ضعفهای تکاملی ما را به سوخت موتور تعامل بدل میسازند. انسانها به صورت تصادفی خطای ادراکی نمیکنند؛ ماشین توزیع، محدودیتهای شناختی ما را در مقیاسی صنعتی و جهانی به یک مدل پرسود کسبوکار تبدیل کرده است.
افزون بر این، انسانها تنها ماشینهای پردازش اطلاعات نیستند، آنها موجوداتی ذاتا اجتماعی و وفادارند. جاناتان هایت، روانشناس اخلاق، به ما آموخت که داوری اخلاقی پیش از آنکه زاییدهی استدلال منطقی باشد، محصول شهود آنی و احساس تعلق به گروه است. در فضای شبکهای، آنگونه که اروینگ گافمن در نظریهی نمایشی خود توضیح میدهد، انسانها دائما در حال اجرای هویت خود برای دیگران هستند. هر پسندیدن یا بازنشر کردن، در حقیقت برافراشتن یک پرچم است؛ اعلام اینکه من به کدام قبیله تعلق دارم و در کجای تاریخ ایستادهام.
روایتها در این فضا به نشانههای هویتی بدل میشوند. وقتی یک باور سیاسی یا اجتماعی با گوشت و خون هویت یک گروه گره میخورد، پذیرش اشتباه یا عقبنشینی از آن باور، دیگر یک اصلاح معرفتی ساده نیست، بلکه یک خیانت اخلاقی و خروج از قبیله تلقی میشود. حقیقت در این فضا تنها با دروغ و جعل نمیجنگد؛ حقیقت با نیاز سوزان و بنیادین انسان به «تعلق و پذیرفتهشدن» وارد نبردی نابرابر و ازپیشباخته میشود. جامعهای که در آن هر داوریِ مبتنی بر دانش بلافاصله رنگ وفاداری قبیلهای بگیرد، توانایی مکالمهی عمومی، مدارا و خودانتقادی را به طور کامل از دست میدهد.
شبیهسازی و زوال حقیقت رویدادی
وقتی روایتها تنها نشانههایی برای نمایش وفاداری باشند، خود تصویر و ویدئو نیز ماهیت ارجاعی و استنادیاش را از دست میدهد. ژان بودریار، فیلسوف فرانسوی، پیشبینی کرده بود که نشانهها روزی از وابستگی به واقعیت بیرونی رها شده و نظامی کاملا مستقل یا همان «وانموده» و شبیهسازی را میسازند. بودریار مراحلی را برای تصویر متصور بود که در مرحلهی نهایی آن، تصویر دیگر هیچ رابطهای با واقعیت ندارد و خودش به واقعیت تبدیل میشود؛ نقشه جای سرزمین واقعی را میگیرد.
شبکههای اجتماعی بستر ایدهآل و کمالیافتهی این جابهجایی عظیم هستند. تصویر دیگر سندی برای ارجاع به یک رخداد تاریخی نیست؛ بلکه دستمایهای برای بازنشر، تهییج و تولید هیجان است. ظهور جعل عمیق و هوش مصنوعی مولد، این روند را به اوج وحشتناک خود رساندهاند. این ابزارها اعتماد بنیادین و تاریخی ما به پیوند میان تصویر و واقعیت را از ریشه ویران میسازند. وقتی یک ویدئوی ساختگی بتواند همان خشم عمیق اجتماعی را برانگیزد و تظاهراتی در خیابان به راه اندازد، کارکرد اجتماعیاش با واقعیت کاملا یکی میشود و مرز میان حقیقت و جعل از بین میرود. اثر ویرانگرتر این شبیهسازی ممتد، «عمومیشدن تردید» است. وقتی جعل در اعلا درجه و با کیفیتی بینقص ممکن شود، هر حقیقت اصیلی به سادگی از سوی صاحبان قدرت قابلانکار میشود. واقعیت از مقام مرجع نهایی و قاضی بیطرف، به یکی از بازیگران تقلاگر در میدان گلآلود تصاویر تنزل مییابد.
ژرفای این فاجعهی ادراکی و سیاسی را تنها با بازگشت به هشدار تکاندهندهی هانا آرنت درمییابیم. آرنت در مقالهی مشهور «حقیقت و سیاست» میان حقیقت عقلی و حقیقت رویدادی تمایز قائل شد. حقایق عقلی مانند فرمولهای ریاضی $۲+۲=۴$ در برابر تغییرات سیاسی مقاوماند، اما زندگی جمعی و تاریخی ما به «حقیقت رویدادی» وابسته است: اینکه در فلان تاریخ رویدادی رخ داده، معاهدهای امضا شده یا گروهی سرکوب شدهاند. این حقایق سرسخت، مصالح اولیه و آجرهای سازندهی «جهان مشترک» ما هستند.
این مصالح در برابر قدرت و دروغ بهشدت شکننده و آسیبپذیرند، زیرا هیچ ضرورت منطقی برای وقوع آنها وجود نداشته و میتوانستند طور دیگری رقم بخورند. هر واقعهای در فضای شبکهای پیش از فرصت استقرار و ثبت در حافظهی جمعی، زیر آوار سنگین برچسبها، اوباش سایبری و کارزارهای اطلاعاتی دفن میشود. رنج عریان انسانی که در گذشته میتوانست پلی به سوی همدلی جمعی بسازد، بلافاصله به مصادرهی اردوگاههای رسانهای درمیآید و به سلاحی سرد برای کوبیدن رقیب بدل میشود. بدون پذیرش حقیقت رویدادی، امکان مسئولیتخواهی، اجرای عدالت و نگارش تاریخ از دست میرود. قدرت تمامیتخواه در چنین جامعهای نیازی به سانسور مستقیم ندارد؛ او با فرسوده کردن «امکان داوری» شهروندان و ایجاد مه غلیظی از اطلاعات متناقض پیروز میشود.
از پایان جهان مشترک تا بازپسگیری افق
در برابر این ویرانی همهجانبه، تعبیر تاریخی واتسلاو هاول مبنی بر «زیستن در دایرهی حقیقت» اکنون معنایی رادیکالتر، پیچیدهتر و حیاتیتر یافته است. زیستن در حقیقت در عصر شبکهها و هوش مصنوعی، یعنی ایستادگی آگاهانه در برابر معماری شتاب؛ یعنی پاسداری از توانایی انسانی برای مکثکردن، شککردن به واکنشهای اولیه و پافشاری بر اینکه رخدادها پیش از مصادرهشدن مجال استقرار و واکاوی بیابند.
این ایستادگی قطعا تنها روی شانههای نحیف فرد استوار نمیماند. ما با فرم نوینی از قدرت مواجهیم که در لایههای پنهان کدها و زیرساختهای فناوری رسوب کرده است. مقاومت موثر نیازمند بازسازی نهادهای مستقل راستیآزمایی، فشار برای شفافیت الگوریتمها و از همه مهمتر، بازیابی حافظهی جمعی است. نزاع بر سر واقعیت دعوایی سطحی بر سر چند خبر جعلی یا حساب کاربری دروغین نیست؛ نبردی همهجانبه بر سر سرنوشت جهان مشترک ماست. حیات یک جامعهی سالم در گرو امکان نزاع روی یک زمین و چارچوب مشترک است. وقتی این زمین از هم میشکافد و هر گروه در پیلهی ادراکی، زبانی و عاطفی خود خلوت میکند، «دیگری» دیگر یک رقیب سیاسی با منافع متفاوت تلقی نمیشود؛ بلکه ساکن یک سیارهی بیگانه و یک تهدید وجودی به شمار میرود.
بزرگترین قحطی زمانهی ما «کمبود جهان» است و نه کمبود اطلاعات؛ ما از فقدان جهانی ملموس که بتوان روی خاک سفت آن ایستاد، دردهای آن را لمس کرد و آن را با دیگران شریک شد، رنج میبریم. جنگ بر سر واقعیت در نهایت جنگ بر سر بقای «امکان ما بودن» و حفظ آخرین سنگرهای خرد جمعی انسان است.




